تبليغاتX
دوستان خوب

دوستان خوب

بچه ها بیایید تجربه هامونو با همدیگه تقسیم کنیم...

مدرسه

سلام بچه ها ،خوبین

 من فردا دارم میرم مدرسه خیلی خوشحالم یکمی هم دوست ندارم برم مدرسهBaby Girl فکر کنین از فردا درس مشق خیلی حال میدهYah

من رفتم خداحافظ

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:13  توسط شکیلا  | 

ماه رمضون

 

سلام بچه ها خوبین  چه خبرا

ماه رمضون مبارک

امروز اولین روزی بود که من روضه گرفتم .

اونم چه روضه ایی بدون   سحری !

اخه خبر نداشتم امروز ماه رمضونه!!!

تا ساعت۴"۸هلاک شدم .

اما همینم یه خاطره ی جالب بود.

شب بخیر.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:25  توسط شکیلا  | 

مسافرت شمال

سلام بچه ها خوبین چه خبرا

امروز میخوام براتون از مسافرتی که به شمال رفتم بنویسم

خب ساعت ۷ راه افتادیم  توی راه داشتیم یخ میزدیم ناهار رو لب دریا خوردیم  بابام جوجه کباب درست کرد!بعد رفتیم توی دریا اب بازی بعد رفتیم به یه خونه اجاره کردیم ساعت ۱۱اونجا مستقر شدیم  شب رفتیم اسب سواری و شهر بازیyes2.gif بعد خوابیدیم.

شنبه:صبح صبحونه خوردیم بعد رفتیم قایق سواری  بعد با عمم وکیمیا وسروناز رفتیم توی اب البته زن ومرد جدا بود اسمش طرح سالم سازی بود.ناهار رو توی جنگل سیسنگان خوردیم.دوباره رفتیم توی اب بعد شب رفتیم لب دریا شام بخوریم من با مهرداد خونه شنی می ساختم که بارون گرفت توی راه من یه گردنبند به شکل قلب گرفتم.بعد خوابیدیم.countship

یکشنبه:صبح صبحونه خوردیم با نون تازه. بعد دوباره رفتیم توی اب ساعت ۱۲ به سمت تهران راه افتادیم.connie_caveman-1.gifبعد توی راه وایستادیم عکس وساندویچ ومیوه خوردیم.بعد سرراه از رستوران ناهار گرفتیم بعد لب رودخونه ناهار خوردیم"خربزه خوردیم"بادبادک هوا کردیم ومن مسموم شدم scare2.gifالبته از نوع خوبش.بعداهنگ گوش دادیم وخوندیم بعدشم ساعت ۶شب رسیدیم تهران. ساعت ۱۲شب هم من رفتم دکتر.

شب بخیر........................

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:29  توسط شکیلا  | 

مدرسه

سلام بچه ها خوبین؟

خوب میخوام کمی درمورد مدرسه صحبت کنم

اسمه معلمم خانم قیدی بود. اسمه مدرسم شهید شامران بود .

   دوستای صمیمیم ملیکا وشکیلا بودند. 

        تابعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 22:49  توسط شکیلا  | 

معرفی سروناز

سلام بچه ها

                  خوبین خوشین سلامتین

                   میخواستم درمورد سروناز دخترعمه ام باهاتون صحبت کنم

خب سروناز  دختر عمه ام عشق رپ وارمین   2afm   هست.

  خب اون به اسم (سروناز همونی که خیلی دلبره)نظر میده

 در ضمن بعضی موقع هااز این به بعد بامن وبلاگ رو لینک میکنه

      دوستون دارم تابعددددددددددد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 19:50  توسط شکیلا  | 

حرف ....

داشتم می گفتم

  بچه ها راستی سریال لاست رو دیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   اقدر باحاله که نگو تورو خدا ببینینش

           خب تا بعد

                              دوستون دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:7  توسط شکیلا  | 

احوال پرسی

سلام بچه ها ببخشد به خاطر این که یه چند روزی نبودم

 خب چی کارا میکنین

                                 راستی معدلتون چندشد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 18:28  توسط شکیلا  | 

داستان شکیلا و نمو

شکیلا، به مامان گفته بودی چون مشغول امتحانات نهایی کلاس پنجمی وبلاگتو آپ کنم منم سرچ کردم توی اینترنت برای مطالب جالب تا رسیدم به این سایت که داستانهای قشنگی داشت وقتی داستان ؛نمو؛ رو دیدم یاد اولین باری افتادم که کارتونشو برات گذاشتم تا ببینی...

خیلی کوچولو بودی... عادت داشتیم با هم دراز می کشیدیم و کارتون می دیدم . همینکه داستان به جایی رسید که ماهیگیر تورشو انداخت توی دریا و نمو رو گرفت انقدر هیجان زده شده بودی که شروع کردی بلند بلند گریه کردن به شکلی که نمی تونستم ساکتت کنم واقعا ترسیدم از فرط هیجان قلب کوچیکت وایسته... سریع تلویزیونو خاموش کردم و بهت گفتم تا ساکت نشی دیگه نمیزام کارتونو ببینی ... برات آب آوردم و بغلت کردم تا ساکت شدی... و بعد هم با هم نشستیم و تا آخرش کارتونو دیدیم و اینکه با عاقبت خوبی تموم شد خیلی خوشحال شدی...

حالا برای بچه هایی که شاید وبلاگتو بخونن داستان نمو رو که از این سایت انتخاب کردم روی وبلاگت میزارم. http://www.jadidtarin.com/kodak/roman/roman02/01.php

دوست دارم.



مارلین یک دلقک ماهی زیبا بود . نمو پسر کوچولوی او یک باله ی ضعیف داشت برای همین مارلین خیلی نگران او بود . مارلین بقیه افراد خانواده اش را از دست داده بود . یک  بار کودای بد جنس تمام آنها را خورده بود . آن وقتها نمو یک تخم ریز بیشتر نبود و حالا مارلین تمام سعی اش را می کرد تا پسرش هیچ صدمه ای نبیند . نمو یک بچه ماهی سر زنده و بازیگوش بود که انتظار می کشید روز اول مدرسه ها سر برسد و در آنجا دوستان تازه ای پیدا کند اما مارلین حتی دوست نداشت نمو از خانه خارج شود . او از نمو پرسید : آن چیزی که هیچ وقت نباید در مورد اقیانوس فراموش منی چیست ؟ نمو آهی کشید و جواب داد اقیانوس خطر ناک است . روز اول مدرسه بچه ماهی ها برای گردش علمی روی تپه ای آبی رفتند . نمو دوستان تازه ای پیدا کرده بود و هر کدام از آنها دیگری را تشویق می کرد به سمت آبهای آزاد شنا کند . نمو دلواپس بود و جرات نمی کرد که خیلی دور شود . اما همان مقدار هم به نظر مارلین که همان اطراف قایم شده بود زیاد بود .

 

مارلین سر رسید و فریاد زد : تو فکر می کنی می توانی از پس این کارها بر بیایی ولی تمی توانی ، نمو ! نمو تصمیم گرفت ثابت کند که پدرش اشتباه می کند برای همین هنگامی که هواس پدرش =رت بود به سمت قایقی که بالای سرش در آبهای آزاد لنگر انداخته بود ، شنا کرد . نموی شجاع موفق شد کنار قایق برود ولی همین جا بود که یک بدبختی بزرگ بوجود آمد . یک غواص او را گرفت . نمو که در تور غواص گیر افتاده بود جیغ کشید : پدر کمکم کن ! مارلین خیلی ناراحت و پریشان شد و گفت دارم می آیم ، نمو ! او برای حفظ جان نموی عزیزش حاضر بود هر کاری انجام دهد . ولی غواص دیگری او را دید و از او عکس گرفت . نور فلاش دوربین عکاسی آنقدر زیاد بود که برای لحظاتی هیچ جا را نمی دید . مارلین نمی توانست هم پای غواص ها و قایق ها شنا کند . قایق آنقدر تند حرکت می کرد که ماسک غواص از روی عرشه به درون آب افتاد

 

یک ماهی آبی بسیار زیبا به نام دری وقتی فهمید که مارلین پسرش نمو را گم کرده است پیشنهاد کرد که برای پیدا کردن نمو به او کمک کند اما متاسفانه این ماهی تزئینی زیبا مشل حافظه ی کوتاه مدت داشت . او برای مارلین توضیح داد : هر چیزی بلافاصله از یاد من می رود . و بدون معطلی فراموش کرد که مارلین چه کسی بوده است و از او پرسید م یتونم کمکتون کنم . مارلین آهی کشید و برگشت تا برود ولی با یک کوسه چشم در چشم شد نام آن کوسه بزرگ بروس  بود . او دادشت تمرین می کرد که یک کوسه گیاه خوار بشود . بروس از مارلین و دری خواست تا کوسه های هم پیمان او را ملاقات کنند . این گونه او و کوسه های دیگر می توانستند شعار خود را به سایر  ماهی های دیگر ثابت کنند : ماهی ها دوستان ما هستند نه غذای ما ! دری به همان اندازه که فراموش کار بود احساساتی هم بود . کل این ماجرا برای او بسیار جالب بود ، ولی برای مارلین که خیلی ترسیده بود این طور نبود . این کوسه ها جلسات خود را در یک زیر دریایی شکسته برگزار می کردند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 22:6  توسط شکیلا  | 

شازده کوچولو قسمت آخر

شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده می‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کرده‌ام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عین هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. این است که از خودم می‌پرسم: «یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چریده باشد؟...»
گاه به خودم می‌گویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خیالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شیرینی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!...

یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...

خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببینید...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

 

بدونِ شهریار کوچولو

در نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ی عالم است. این همان منظره‌ی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد».

آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌ای توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس می‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.



منبع: http://behdad.org/books/shamlou/thelittleprince/text/thelittleprince.html#sec01
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 12:50  توسط شکیلا  | 

شازده کوچولو قسمت بیست و ششم

کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه‌ای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را آویزان کرده،

شهریار کوچولو نشسته بر دیوارِ سنگی و مار در پایینِ آن

و شنیدم که می‌گوید:
-پس یادت نمی‌آید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری به‌اش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست...
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنیده بودم اما شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت می‌توانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع می‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد می‌آیم.
بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمی‌دیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمی‌دهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم.
گفت: -خب، حالا دیگر برو. دِ برو. می‌خواهم بیایم پایین!

آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانیه کَلَکِ آدم را می‌کنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جیبم می‌بردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فواره‌ای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجله‌ای از خودش نشان دهد باصدای خفیف فلزی لای سنگ‌ها خزید.
من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا بغل کردم.
-این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف می‌زنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقه‌هایش آب زدم و جرعه‌ای به‌اش نوشاندم. اما حالا دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرنده‌ای می‌زند که تیر خورده‌است و دارد می‌میرد.
گفت: -از این که کم و کسرِ لوازم ماشینت را پیدا کردی خوش‌حالم. حالا می‌توانی برگردی خانه‌ات...
-تو از کجا فهمیدی؟
درست همان دم لب‌واکرده‌بودم بش خبر بدهم که علی‌رغم همه‌ی نومیدی‌ها تو کارم موفق شده‌ام!
به سوآل‌های من هیچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر می‌گردم خانه‌ام...
و بعد غم‌زده درآمد که: -گیرم راه من خیلی دورتر است... خیلی سخت‌تر است...

حس می‌کردم اتفاق فوق‌العاده‌ای دارد می‌افتد. گرفتمش تو بغلم. عین یک بچه‌ی کوچولو. با وجود این به نظرم می‌آمد که او دارد به گردابی فرو می‌رود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نیست... نگاه متینش به دوردست‌های دور راه کشیده بود.
گفت: بَرِّه‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم می‌شود.
-عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خیلی بیش‌تری چشم به‌راهم است.

دوباره از احساسِ واقعه‌ای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش‌غش خنده‌ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل‌ناپذیر بود. خنده‌ی او برای من به چشمه‌ای در دلِ کویر می‌مانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم می‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.
اما به‌ام گفت: -امشب درست می‌شود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه‌ای می‌رسد که پارسال به زمین آمدم.
-کوچولوئک، این قضیه‌ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش‌تر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمی‌شود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همین‌طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستاره‌ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می‌کند: همه‌ی ستاره‌ها غرق گل می‌شوند!
-مسلم است...
-در مورد آب هم همین‌طور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی می‌مانست... یادت که هست... چه خوب بود.
-مسلم است...
-شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه می‌کنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می‌شود یکی از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه‌ی ستاره‌ها را تماشا کنی... همه‌شان می‌شوند دوست‌های تو... راستی می‌خواهم هدیه‌ای بت بدهم...
و غش غش خندید.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!
-هدیه‌ی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.
-چی می‌خواهی بگویی؟
-همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره‌هایی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.
-چی می‌خواهی بگویی؟
-نه این که من تو یکی از ستاره‌هام؟ نه این که من تو یکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برایت مثل این خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
-و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمی‌زاد یک جوری تسلا پیدا می‌کند دیگر) از آشنایی با من خوش‌حال می‌شوی. دوست همیشگی من باقی می‌مانی و دلت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌هام واسه تفریح پنجره‌ی اتاقت را وا می‌کنی... دوستانت از این‌که می‌بینند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی حسابی تعجب می‌کنند آن وقت تو به‌شان می‌گویی: «آره، ستاره‌ها همیشه مرا خنده می‌اندازند!» و آن‌وقت آن‌ها یقین‌شان می‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌ای. جان! می‌بینی چه کَلَکی به‌ات زده‌ام...
و باز زد زیر خنده.
-به آن می‌ماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمی‌گذارم.

شهریار کوچولو تنها


-ظاهر آدمی را پیدا می‌کنم که دارد درد می‌کشد... یک خرده هم مثل آدمی می‌شوم که دارد جان می‌کند. رو هم رفته این جوری‌ها است. نیا که این را نبینی. چه زحمتی است بی‌خود؟
-تنهات نمی‌گذارم.
اندوه‌زده بود.
-این را بیش‌تر از بابت ماره می‌گویم که، نکند یک‌هو تو را هم بگزد. مارها خیلی خبیثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.
-تنهات نمی‌گذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.

شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
وقتی خودم را به‌اش رساندم با قیافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پیش می‌رفت. همین قدر گفت: -اِ! این‌جایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بی‌قرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا می‌کنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک می‌کنی. راه خیلی دور است. نمی‌توانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.
من ساکت ماندم.
-گیرم عینِ پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دل‌سرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خیلی با مزه می‌شود، نه؟ من هم به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. هم‌شان به صورت چاه‌هایی در می‌آیند با قرقره‌های زنگ زده. همه‌ی ستاره‌ها بم آب می‌دهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خیلی با مزه می‌شود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله می‌شوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه می‌کرد...
-خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که می‌ترسید.

شهریار کوچولو نشسته


می‌دانی؟... گلم را می‌گویم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بی‌شیله‌پیله. برای آن که جلو همه‌ی عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!

من هم گرفتم نشستم. دیگر نمی‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همین... همه‌اش همین و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.

کنار قوزکِ پایش جرقه‌ی زردی جست و... فقط همین! یک دم بی‌حرکت ماند. فریادی نزد. مثل درختی که بیفتد آرام‌آرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.

شهریار کوچولو در حالی که آرام‌آرام به زمین می‌افتد


منبع: http://behdad.org/books/shamlou/thelittleprince/text/thelittleprince.html#sec01

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 12:49  توسط شکیلا  |